ولادت با سعادت مهدی فاطمه بر همگان مبارک باد
من گریه می کنم
در انتظار قائم یک انتظار دور
در اشتیاق نور
در انتظار دیدن زیبای فاطمه
آن خلوت آشنای تنهای فاطمه
بی او درون تیره ام زیبا نمی شود
قلبم نمی تپد
رویای پرکشیدنم کابوس می شود
حتی نگاه کردنم معنا نمی شود
تکرار می کنم
این راه، بی حضور او تاریک می شود
وقتی صدام تو گلوم خفه می شه وقتی بغض میکنم و وانمود می کنم
اوضاع رو به راهه وقتی همه چیزو به مسخره می گیرم
تا بگم بی خیالم وقتی از زور غصه ها لبخند می زنم
برام یقین شده که منظوری دارم برام یقین شده
یه چیزی کمه وسط این زندگی
عادت کرده بودم به روی خودم نیارم بریزم تو خودم و لبخند بزنم
چند شب پیش درد تو تموم تنم پیچید
انگار همه ی غصه های دنیا رو ریخته بودن تو دلم
حالم به هم میخورد از کسایی که قاه قاه می خندن به درد مردم
از کسایی که تماشا می کنن و هیچ چی نمی دونن
اما می گن اره می دونیم
دلم تنگ شده برای یه لحظه ارامش
اما اینجا ارامش برای ما یعنی زنده به گور شدن
اما تو شاید باورت نشه ما رو سالهاست با دستهای حقارت
تو قبرستون نا امیدی چال کردن
من خیلی با خودم کلنجار رفتم که مثل همیشه لبخند بزنم و چیزی نگم
یعنی تا کی باید دردها رو بگیم وتو درمون درمونده بمونیم
وقتی پوست همدیگه رو قلفتی می کنیم فقط این توذهنم می یاد که
یارو بی انصافه اما تو چی انصافت کجا رفته با مرام
من تو عمرم خیلی ادم دیدم از بچه تیتیش مامانی هایی که از یه بچه گربه معصوم ترن
تا مردایی که از نامردی مردی شدن برای خودشون
و همین طور تا اخرش هم که به خودم می رسم
تموم می شم خفه می شم
این جور وقتا دیگه حرفی برای گفتن ندارم
یادم می یاد که نه این تو نیستی که باید
انتخاب کنی
اره این من نیستم که باید انتخاب کنم
یه باغچه ی پر از گل صدای ناز بلبل
یه عالمه توسل
سبد سبد ترانه یه وحشت شبانه
هجوم درد و خوا هش دست تو بی نوازش
رد میشه از رو شونم می خوام با هات بمونم
روی گلای قالی یه وحشت خیالی
چشمای خشک وخالی وای تو چه بی خیالی
زل می زنم به چشمات چقدر عجیبه دستات
لرزش سرد دستام گوش نمی دی به حرفام
با صداقت پاکی
مبحث افلاکی
ولی انگار نمی دانندت
خارج از ادراکی
تو طلوع بشریت هستی
بودی و خواهی بود
وجهان همواره
در شگرف وزش عصمت تو
در حصار ابدیت به تو خواهد بالید
تو که بی پایانی ...
دمت گرم سید مصطفی
امروزه اکثر مردم از زندگی خود می نالند وناراحتند وخیلی به هر کی می رسند
بد وبی راه می گویند ودلشان می خواهد سر بقیه منفجر شوند
امروزه آب لوله کشی گاز برق
تلفن ثابت وهمراه تلویزیون اینترنت سرویس های
بهداشتی انواع اتو مو بیل یخچال جارو برقی فر گاز شومینه کولر
و خیلی چیز های دیگر وجود دارد
امروزه تا هوا کمی سرد یا گرم می شود
اکثرا به زمین وزمان فحش می دهیم
و انگار به جز چند تا بنده خدا هیچ کس خدا را بنده نیست
امروزه حرف مردم شده همه چی گران شده
بیکاری زیاد شده اعصابمون خرد شده
زندگیمون داغون شده اره اینها همه درسته شده ولی چرا شده
امروزه کسی دقیقا جواب این سوال را نمیداند
وما هم می ترسیم از کسی بپرسیم
اگر این سوال را بپرسی یا بدو بی راه می شنوی یا فحش
یا کتک می خوری یا کاری می کنند که سوالت را با دندانهایت قورت بدهی
یا انا لله و ...
امروزه ما خیلی طلبکار زندگی شده ایم
و از وقتی روز گار پیشرفت کرده ما هم با روزگار پیشرفت زیادی کردیم
و سر نا سازگاری با همه چیز گذاشته ایم
ان روزها مردمی در زمان پیامبر اسلام زندگی می کردند
که اکثر این چیزها را نداشتند وخیلی قانع و کم توقع بودند
و خدا را شکر می کردند و راضی بودند
حتی گاهی اوقات نان شب هم نداشتند اما با خدا و با تقوا بودند
راستی فرق ما با مردم ان روزها چیه ؟
حالا یا انها مثل ما ادم نبودند وراضی بودند
یا ما مثل انها ادم نیستیم و راضی نیستیم
یه خورده قناعت به جایی بر نمی خوره
روزی خود را باید از خدا طلب کنیم نه از
بنده های خدا که خودشان روزی خور خدایند
چقدر به این اعتقاد داریم
به اندازه ای که از زندگی راضی هستیم یا شاید ...
فرقی نمیکند بگویی یا نه
عادت نمی کنند به زیبایی
عادت نمی کنند به نور نگاه تو
تاریکی زشتی
از جلو از عقب
اینها فقط به بتهای سوخته تعظیم می کنند
زیبایی به تاراجم میبرد
چقدر دوست داشتنی به هر ذره ی بهشت تجزیه می شوم
کاش می دانستند نور چقدر شگفت آور است
کاش می فهمیدند این یک حقیقت است
بودنم با تو فقط تجسمه
هر چی می گی از سر ترحمه
تو ازم نخوا برات قصه بگم
قصه هام تلخ ترین تو همه
تو فقط عاشق احساس منی
عشق من تو مستیه نگات گمه
این که میگن تو فقط خوبیو بس
گفته هاییه که بین مردمه
بهترین هدیه ی تو برای من
یه سبد عشق پر از تبسمه
میدونم که خسته یی و میدونی
بودنم با تو فقط تجسمه
این شعر مزخرف رو یه نفر وقتی خیلی عقده ای شده بود
میخواست بده رو سنگ قبرش بنویسن
اماوزارت ارشاد ایراد گرفته بود
که شعر سیاسیه و...که منصرف شد از مردن
وبعدش گویا از ناراحتی سکته کرد ومرد
شعرش رو هم رو سنگ قبرش ننوشتند
ومن با کلی حرف وحدیث تو وبلاگم نوشتمش
امید وارم از ناراحتی در بیاد
و اگه خواست شاد بشه
و اگر نخواست به درک
شهر را ارام می یابم
مثل ان لبخند نا معصوم مثل ان کج سایه ی بی ریخت
شهر را ارام می بینم
من غریبی مرده در برفم
من پر از حرفم
گوش کن ... اما چه بیهوده
گوش من کارش شنیدن نیست
چشمهایم مست دیدن نیست
من زبانم گرم گفتن بود
گوشم از تکرارمینالید
فارغ از حتی شنفتن بود
من خودم کورم خودم لالم
من کرم از خویش مینالم
دستهایم رسم لمس وناز وخواهش را نمی داند
من نگاهم غیر بد بینی نمیبیند
مثل ان لبخند نا معصوم مثل ان کج سایه ی بی ریخت
به نظر من همچین ادمهایی باید هم گورشونو با دستهاشون بکنن همین
Let every day
be a dream we can touch
Let every day be a love
We can feel
Let every day be a reason to Live





